#حصار_تنهایی_من_پارت_254


- نه!

- پس کي هستي؟

- نمي دونم!

با شک گفت: نکنه ديوونه اي؟ خونتونو گم کردي خاتونم گفته اينجا بمون. آره؟

از حرفش خندم گرفته بود. رفتم جلو ماهياشو ازش گرفتم و گفتم: آره ديوونم. اگه عاقل بودم همون روز اول خودمو مي کشتم و دنيايي رو راحت مي کردم.

رفتم به آشپزخونه. ماهي رو گذاشتم تو سيني. نمي دونستم مي خواست چيکارش کنه؟ از آشپزخونه اومدم. بيرون صداش زدم: آقا رجب. آقارجب؟

از اتاق اومد بيرون. لباساشو عوض کرده بود.

گفت: اسم منو از کجا مي دوني؟

- خاتون خانم گفت. ماهي رو مي خوايد چيکار کنيد؟

- صبر کن الان ميام پاکش مي کنم .

حال و حوصله ماهي تميز کردنو نداشتم. از خدا خواسته برگشتم تو اتاقم. تشکو جمع کردم گذاشتم يه گوشه. خودمم روش نشستم. از پنجره بيرونو نگاه مي کردم. يه نسيم درخت ها رو تکون مي داد. کاش منم عين اين درختا سفت و محکم بودم . دو تا تقه به در خورد. بلند شدم درو باز کردم. رجب بود.

گفت: صبحونه خوردي؟

- نه ميل ندارم.

romangram.com | @romangram_com