#حصار_تنهایی_من_پارت_253
انگار وسط بهشت گير افتاده بودم. سريع رفتم بيرون. يه بهشت به تمام معنا. سر تا سر خونه، درخت هاي سر به فلک کشيده بود. زيرشون چمن کاري شده و از انواع گل ها کاشته بودن. از رز و گل محمدي گرفته تا گل هايي که من به عمرم نديده بودم. کنار ديوار هاي خونه گل داوودي کاشته بودن. صداي شر شر آب از سمت چپم ميومد. هرچي چشم چرخوندم شايد چيزي ببينم بي فايده بود چون ديواري که پر شده بود از پيچک مانع ديدم بود.
از رفتن به اون قسمت پشيمون شدم.
رفتم به آشپزخونه. اشتهام کور شده بود. ميلي به خوردن نداشتم. رفتم به اتاقم که صداي يه پيرمردي از حياط شنيدم:
- خاتون؟ خوشگل من کجايي؟ عزيزم ببين چه ماهي ای برات آوردم ! عزيز رجب کجايي؟
از طرز صدا زدنش خندم گرفته بود. بعد چند سال هنوز عاشق همسرش بود. از اتاقم اومدم بيرون. در هالو باز کرد و اومد تو. سرش پايين و لبش خندون. درو بست و سرشو بالا گرفت. با ديدن من لبخندش رفت و تعجب جاشو گرفت. ماهياشو بالا گرفته بود.
آب دهنشو قورت داد و گفت:
- تو کي هستي؟! تو خونه من چيکار مي کني؟!
شونمو انداختم بالا و گفتم:
- خودمم نمي دونم اينجا چيکار مي کنم؟ خاتون خانم گفت ميره پيش رباب. گفتش خودتون مي دونيد کيه.
فقط سرشو تکون داد. از قيافش معلومه آدم ساده ايه.
با ترس گفت: دزد که نيستي؟
- دزدا روز نميان!
- آها راست ميگي! فاميلاي خاتوني؟
romangram.com | @romangram_com