#حصار_تنهایی_من_پارت_252
آروم چشمامو باز کردم. خاتون کنارم نشسته بود.
با لبخند گفت: عجب خرس خوش خوابي هستي! يک ساعته دارم صدات مي زنم!
نشستم و گفتم: ببخشيد.خستم بود.
- بله اگه منم جاي تو بودم، تا خود اذان صبح گريه مي کردم، خستم مي شدم.
- ببخشيد که نذاشتم بخوابيد.
با لبخند گفت: عيبي نداره. بيدارت کردم بگم الاناست که شوهرم بياد. مش رجبو مي گم. من دارم ميرم بيرون. اگه اومد بگو من رفتم پيش رباب. خودش مي دونه. باشه؟
فقط سرمو تکون دادم. دماغمو کشيد و گفت:
- جواب من اين نيستا؟
- چشم!
- خدا چشماتو برات نگه داره.
بلند شد : راستي خواستي صبحونه بخوري،هر چي خواستي از يخچال وردار. تعارف مُعارفم نمي کني. خداحافظ.
- خداحافظ.
يه نفس عميقي کشيدم که بوي گل رز به مشامم رسيد. بلند شدم پنجره رو باز کردم. چشمام درحد دراومدن بود! چقدر گل!!!
romangram.com | @romangram_com