#حصار_تنهایی_من_پارت_251


- مي دونم دير وقته؛ ولي گفتم شايد گشنت باشه. برات شام آوردم.

به سيني نگاه کردم. کباب بود با برنج و تمام مخلفاتش.

گفتم: شما هميشه دير وقت همچين غذا هايي مي خوريد؟

خنديد و گفت: نه قربونت برم. مختار برات خريده. گفت از بس تو ماشين گريه کردي، شايد دل ضعفه گرفته باشي.

با دستم سيني رو فرستادم عقب و گفتم:

- من شامي رو که دشمنم برام خريد باشه رو نمي خورم!

اينو گفتم و خوابيدم. خاتون گفت: آخه نمي شه که با شکم گشنه بخوابي؟

با عصبانيت بلند شدم و گفتم:

- من سيرم .يعني سيرم کردن. هم از دنيا هم از گرسنگي.

دوباره خوابيدم و پتو رو روي سرم کشيدم و گريه کردم. خاتون پوفي کرد و رفت بيرون.

انقدر گريه کردم که خوابم برد.

***

- دختر خانم؟ خانمم؟ يادم رفت اسمشم بپرسم.

romangram.com | @romangram_com