#حصار_تنهایی_من_پارت_250


از خونه اومديم بيرون. با غم راه مي رفتم. خاتون دستشو گذاشت پشتم و گفت: غصه ی چيو مي خوري دختر؟

- غصم زياده.

- تو با اين سن و سالت ميگي غصه دارم، پس من چي بگم؟ قارونم با اون ثروتش غم و غصه داشته .

با لبخند گفت: کسي که غصه نداشته باشه آدم نمي شه.

رسيديم به خونه کوچيک خاتون. درشو باز کرد. رفتيم تو يه هال نه چندان بزرگ. سه تا اتاق سمت راستم بود. يه اتاقم رو به روم بود. يه راهروي دو متري هم سمت چپم بود.

خاتون گفت: اين خونه نقلي من و مش رجبه. فردا صبح که اومد مي بينيش.اون اتاق که تهه ، اتاق ماست. اين که سمت راست نزديک در هم هست براي تو .اين وسطيم رختخوابامونو مي ذاريم. اون رو به رويم آشپزخونه ست، اينم حمومه. خوب نمي خواي اتاقتو ببيني؟

اتاق نزديکم بود. يه قدم برداشتم و درو باز کردم. هيچ چيز تو اتاق نبود جز يه فرش دوازده متري و يه ساعت ديواري که ساعت دوازده شبو نشون مي داد. يه پنجره رو به روم بود که رو به حياط باز مي شد.

خاتون از پشت دستشو گذاشت رو شونه هام و گفت:

- خوب نظرت چيه ؟ مي دونم کوچيکه ولي براي يه نفر خوبه. هرجور دوست داري تزيينش کن. ميرم رختخوابتو بيارم.

- نه.خودم ميارم. شما زحمت نکشيد.

رفتم پتو، تشک و بالشت برداشتم و بردم به اتاق خودم. رو زمين پهن کردم و خوابيدم اما خواب کجا بود؟ دوباره نشستم. دستامو انداختم دور زانو هام. به فکر بچه ها افتادم. دلم براي دعواهاي قبل از خواب و شوخي هاي ليلا و قهر و آشتيهامون تنگ شده بود.

الان کجا هستند؟ دارن چي کار مي کنن؟ کاش الان پيش بچه ها بودم. واقعا قدرشون رو ندونستم. چرا مي خواستم فرار کنم؟ اصلا من اينجا چي کار مي کنم؟ چرا منو با اونا نفرستادن برم؟ در باز شد. خاتون اومد تو. چراغو زد و گفت: اِه! چرا تو تاريکي نشستي؟!

با سيني که تو دستش بود، کنارم نشست و گفت:

romangram.com | @romangram_com