#حصار_تنهایی_من_پارت_249


دستشو انداخت زير بازوم و با خودش بلند کرد و گفت: حالا فعلا بريم تو، تا بعد راجع به حکم اعدامش تصميم بگيريم!

رفتيم تو. حواسم به خونه نبود. روي يه مبل مخلوط شکلاتي و سفيد نشسته بود و داشت آب پرتقال مي خورد.

مختار کنار وايساده بود. منو که ديد ليوانو گذاشت رو ميز جلوش.

روبه روش ايستاديم و گفت:

- خاتون اين دختره از اين به بعد اينجا کار مي کنه. مي شه خدمتکار شخصي من. تمام کارهايي رو که خودت انجام مي دادي ،مي سپاري به اين.

بلند شد که بره، گفتم:

- من براي تو کار نمي کنم.

پوزخندي زد و گفت:

- مي کني!

اينو گفت و از پله هاي چوبي رفت بالا.

مختار گفت: خاتون ميشه به منم از اين آب پرتقال ها بديد؟

خاتون با خنده گفت: چشم پسر گلم... هم براي تو ميارم، هم براي دختر خوشگلم.

پوزخندي زدم. من اگه خوشگل بودم انقدر عين لباس دست دوم خريد و فروشم نمي کردن!

romangram.com | @romangram_com