#حصار_تنهایی_من_پارت_248


چند دقيقه بعد، يه خانم از پشت سرم گفت:

- دختر خانم؟

برگشتم ديدم يه زن چهل ساله درشت هيکل و بلند قد با يه چهره مهربوني پشتم وايساده. بالبخند اومد کنارم و گفت:

- چرا اينجا نشستي؟ بلند شو بريم تو آقا باهاتون کار داره.

- ولي من با آقاتون کاري ندارم.

کنارم روي پله نشست و گفت:

- دلت ازش پره، نه؟

با بغض گفتم:

- آره. اونقدر پره که حاضرم همين جا سرشو ببرم.

خنديد و گفت:

- آدم هيچ وقت نبايد موقع عصبانيت تصميم بگيره، چون زود پشيمون مي شه.

- اما من پشيمون نمي شم.

آراد داد زد: خاتون پس چرا نمياريش؟!

romangram.com | @romangram_com