#حصار_تنهایی_من_پارت_247


سرمو از رو شيشه برداشتم. دور و ورمو نگاه کردم. آراد نبودش. مختار پياه شد و اومد طرف من، درو باز کرد و گفت:

- نمي خواي پياده شي؟

با کينه بهش نگاه کردم و گفتم:

- حالم ازت بهم مي خوره.

داد زدم: چرا دوستمو کشتي؟ چرا؟

من گريه مي کردم و اون فقط نگام مي کرد. بازومو گرفت و آوردم پايين.

با عصبانيت دستمو کشيدم و گفتم: گمشو کثافت! خودم مي تونم راه برم.

نمي دونم کجا بودم؟ فقط مي دونستم که تو يه خونه ايم. چد قدمي راه رفتم . رمقي ديگه تو پاهام نمونده بود.حس مي کردم يکي قلبمو داره فشار ميده و راه نفس کشيدنمو مسدود کرده. مختار چند تا پله رو رفت بالا. من نتونستم. روي پله ها نشستم و يه نفس عميق کشيدم. حال خفگي بهم دست داده بود. يه غم سنگيني تو دلم بود. نمي دونستم باهاش چيکار کنم.

مختارگفت:

- چي شد؟ پس چرا نميايي؟

با بغض گفتم: برو گمشو عوضي!

- باشه ميرم ولي مطمئن باش اگه آقا اومد، مثل من باهات مهربون نيست.

- خودت و آقات بريد بميريد.

romangram.com | @romangram_com