#حصار_تنهایی_من_پارت_244


مهناز و نگار با عصبانيت و گريه به طرف مختار و آراد حمله کردن اما دو نفر ديگه که کنار آراد بودن، هلشون دادن افتادن رو زمين. منوچهر و زبيده پولو گرفتن و رفتن.

همه ی بچه ها رو با چشم گريون کشون کشون بردن. من موندم و ليلا. هنوز از خودم جداش نکرده بودم و گريه مي کردم.

مختار بالاي سرم وايساد و گفت:

- ولش کن بايد بريم.

با عصبانيت داد زدم:

- برو گم شو آشغال! حيوون! چطوري ولش کنم؟

مختار منو با يه حرکت از ليلا جدا کرد و انداخت رو شونه هاش. منم فقط دست و پا مي زدم و با مشت مي زدم تو کمرش اما بي فايده بود.

با گريه گفتم:

- بايد با خودمون ببريمش.خواهش مي کنم اينجا نذاريدش.حداقل دفنش کنيد.

گريه هام بي جونم کرده بود . انداختم توي يه ماشين شاسي بلند سفيد، درشو قفل کرد.

بقيه ی بچه ها هم سوار يه ماشين ديگه بودن. اونا حرکت کردن و رفتن. از شيشه ماشين به ليلا نگاه مي کردم. چراغ هاي طويله خاموش شد. درهاشو بستن. ديگه ليلا رو نديدم. با گريه سرمو به شيشه چسبوندم. ليلا رو صدا مي زدم. آراد اومد کنارم نشست. مختار ماشينو روشن کرد و راه افتاديم.

با دستم محکم به شيشه ماشين مي زدم، با گريه خواهش کردم ماشينو نگه دارن تا ليلا رو با خودمون بريم اما کو گوش شنوا؟ محلم نذاشتن.

با عصبانيت به آراد نگاه کردم. با همون قيافه جدي و اخم، خيلي ريلکس جلوشو نگاه مي کرد. با خشم بهش حمله کردم. يقشو گرفتم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com