#حصار_تنهایی_من_پارت_243


مختار خنديد و گفت: از اين به بعد مي شه!

آستينشو زد بالا، خواست تزريق کنه. نگار دست ليلا رو کشيد و گفت: اين چيه؟

مختار با همون خنده گفت: ترياک... تو سرنگ کردم.

نگار: دروغ نگو خودم ختم روزگارم... اصلا ترياک نميره تو سرنگ.

مختار بدون اينکه جواب نگارو بده، سريع سرنگو زد به بازوي ليلا.

بلند شد رفت پيش آراد. همه مون به ليلا نگاه مي کرديم که از درد به خودش مي پيچيد. به صورتش نگاه کردم بي رنگ شد. يواش يواش دستاش شل شد و افتاد رو زمين. همين جور که پاهاشو جمع کرده بود خشک شد. چشماش بسته بود. حس کردم ديگه نفس نمي کشه. عين ميت شده بود.

تکونش دادم و صداش زدم: ليلا... ليلا چشاتو باز کن؟

ليلا کر شده بود. صدامو نمي شنيد. سرش هنوز رو سينم بود. کمي سرد شده بود. سرشو بلند کردم، با ترس نگاش کردم داد زدم:

- نه. نه.ليلا نبايد بميري! تو رو خدا ليلا تنهام نذار.

دخترا با ترس صداش مي زدن اما ليلا جواب نمي داد. تکونش دادم و با گريه بلند گفتم:

- ليلا شوخيت بي مزست. چشماتو باز کن!

نجوا با جيغ گفت: ليلا مرده.

باورم نمي شد مرده. نجوا دروغ مي گفت. سرشو تو بغل گرفتم و زار زار گريه کردم. از ته قلبم، از اعماق وجودم گريه کردم. دلم مي خواست کنار ليلا بميرم. تنها کسي بود که منو مي خندوند. ليلا با شوخياش باعث شد غم بي کسيمو فراموش کنم .

romangram.com | @romangram_com