#حصار_تنهایی_من_پارت_242
با عصبانيت طرفش حمله کردم اما اون سريع دستمو گرفت و گفت: امشب از دستت راحت مي شم.
هلم داد. افتادم رو زمين. همه بچه ها دور ليلا جمع شده بودن... براي بهترين دوستم شايد خواهرم گريه مي کردم...
بلند شدم رفتم پيش آراد، با گريه گفتم: خواهش مي کنم کمکش کنيد... حال دوستم خوب نيست.
آراد: هم بايد بخرمتون هم مواد بهتون بدم؟!
- التماستون مي کنم ...اگه اون بميره... به گفته خودتون پولتون حروم مي شه.
پوزخندي زد و گفت: مي ذارم بميره... بعد بقيتونو مي خرم. اينجوري پول کمتري حروم مي شه!
از دستش حرص خوردم اما وقت دعوا کردن نبود. نشستم پاهاشو تو دست گرفتم و با گريه گفتم: التماست مي کنم... خواهش مي کنم... دوستمو نجات بده. نذار بميره.
پاشو از دستم کشيد. يه نفسي از روي عصبانيت داد بيرون و به همون رستم دستان گفت:
- مختار يه ذره مواد بيار.
مختار يه خنده موذيانه اي زد و گفت: چشم رئيس!
خيالم که راحت شد، رفتم پيش ليلا. سرشو گذاشتم تو بغلم و گفتم: الان برات مواد ميارن، يه کمي ديگه صبر کن.
چند دقيقه بعد مختار با يه سرنگ اومد، کنار ليلا نشست.
گفتم: چيکار مي کني؟ ليلا تزريقي نيست.
romangram.com | @romangram_com