#حصار_تنهایی_من_پارت_239


پشت سرش رفتيم. يه راست فرستادمون به طويله. خودشونم رفتن بيرون. از بوي گند پهن گاوا داشت حالمون بهم مي خورد.

ليلا يه نفس بلندي کشيد، گفت: به به بوي وطن يه چيز ديگست!

هممون خنديدم. نگار گفت: جاي بهتر سراغ نداشتن؟!

ليلا رفت پيش تنها گاو طويله، گفت: سلام گاوه! خوبي؟ من ليلام اينم دوستامن. راستي تو دختري يا پسر؟

زير شکمشو نگاه کرد با اين کارش هممون خنديدیم و گفت: تو هم که هم رديف خودموني... ببخشید که نصف شبي مزاحم شديم. خداشاهده قصد مزاحمت نداشتيم... اينا فکر کردن ما گاوييم آوردنمون پيش شما. ببخشيد بچه هم دارين؟!

مهناز: ولش کن ليلا... شايد مريض باشه.

يهو صداي گاوه دراومد.

ليلا گفت: اوه اوه... مهناز شنيدي؟ داشت حرفتو تاييد مي کرد!

نمي دونم چند ساعت منتظر مونديم؟ ديگه داشتيم کلافه مي شديم.

يسنا گفت: شايد نمي خوان ما رو بفروشن؟

مهسا: پس مي خوان چيکار کنن؟!

يسنا: شايد... مي خواد زهر چشم ازمون بگيره که ديگه اذيتش نکنيم.

به ليلا نگاه کردم. يه گوشه پکر نشسته بود.

romangram.com | @romangram_com