#حصار_تنهایی_من_پارت_240
گفتم: نبينم ليليم غم داشته باشه؟
بچه ها بهش نگاه کردن و نجوا گفت: حالت خوبه ليلا؟
ليلا: نه زياد... حس مي کنم بدنم داره درد مي گيره.
گفتم: مگه مواد مصرف نکردي؟
ليلا: چرا ظهر.
نيم ساعت بعد، در طويله بازشد. زبيده و منوچهر و آراد و سه نفر ديگه داخل شدن. يکيشون از بس هيکلي بود، ياد رستم دستان افتادم. همون وايساديم و با ترس بهشون نگاه مي کرديم. من از ترس قلبم تو قفسه سينم مي خورد. دستام بي اختيار مي لرزيد. شروع کردم به آية الکرسي خوندن... تنها کاري که از دستم برميومد.
زبيده اومد کنارمون وايساد و گفت: ايناهاشن! ظاهر و باطن... منوچهر که از قبل بهتون گفته؟... دو تا شون معتادن.
سپيده کنارم وايساده بود. آروم گفت: اين پسره چقدر نازه ولي اخموئه!
از حرفش خندم گرفته بود. مي خواستن بفروشنش اونوقت اين حرفو مي زد!
آراد يه قدم اومد جلو، گفت:خوبه ... ده ميليون.
زبيده: چي؟ ده ميليون... نه آقا خيلي کمه .
به من اشاره کرد و گفت: اين فقط پنج ميليون.
آراد پوزخند زد و گفت: داري شوخي مي کني؟ من مي خواستم اينو مجاني ازتون بگيرم چون حيفم مياد پولمو حروم کنم.
romangram.com | @romangram_com