#حصار_تنهایی_من_پارت_238
انگار اين سه نفر به آخر خط رسيده بودن و براشون فرقي نمي کرد قراره چه بلايي سرشون بياد. ليلا همين جور که سيگار مي کشيد گفت: يکي جاي منم گريه کنه...حوصله ی گريه کردن ندارم!
نگار خنديد و زد تو سر ليلا و گفت: اين روزاي آخر هم دست از سر شوخي کردن بر نمي داري؟!
ليلا سيگارشو گذاشت تو جا سيگاري و گفت: من با همين شوخي کردن هاست که زندم.
يهو نگار بغضش شکست. با گريه ليلا رو بغل کرد و گفت: ببخش... اگه اذيتت کردم منو ببخش.
ليلا هم با بغض در حال شکستن، آروم مي زد پشت کمر نگار و گفت: عيبي نداره دو تا خواهر که اين حرفا رو با هم ندارن... حداقل بذار بميرم بعد بيا بگو بيا حلالم کن.
مهنازم ديگه شروع کرد به گريه کردن. يارامون کامل شد. ديگه کسي نبود که نخواد گريه کنه... وقتش رسيد.
زبيده اومد تو با خنده گفت: چيه به خاطر اينکه دلتون برام تنگ ميشه دارين گريه مي کنين؟
يه قهقه زد و گفت: بلند شيد بياين. نمي خوام بفروشمتون. مي خوايم بريم مهموني.
با تعجب به همديگه نگاه مي کرديم.
زبيده داد زد: بلند شيد ديگه!
بلند شديم و راه افتاديم. دو تا ماشين بود. چندتامون سوار ماشين منوچهر شديم، چند تاي ديگه ماشيني که زبيده رانندش بود، سوار شدن.
از شهر خارج شديم جلوي يه گاوداري نگه داشت. چند تا بوق زد. در باز شد رفتيم تو. ماشينو يه گوشه نگه داشت. از ماشين پياده شديم.
منوچهر گفت: راه بيفتين.
romangram.com | @romangram_com