#حصار_تنهایی_من_پارت_237
سپيده با تعجب نگاش کرد: مگه حرفاي زبيده و منوچهرو ديشب نشنيدي؟!
سپيده: خوب... اونا قراره آينازو بفروشن، نه مارو.
ليلا: پاشم روزاي آخري هم يه دودي بزنم، حداقل آرزو به دل از دنيا نرم!
نگارم با بي خيالي خنديد و گفت: صبر کن منم بيام!
بچه ها بلند شدن رفتن. من تنها نشستم و زانوي غم بغل کردم. مهناز اومد تو اتاق و گفت: نمياي صبحونه بخوري؟
با بي حوصلگي گفتم: نه... اشتهام کور شده.
کنارم نشست و گفت: ببين آيناز؟ سرنوشت ما همينه. چه اينجا باشيم چه اونجا، هر دو طرف مي خوان يه بلايي سرمون بيارن.
با بغض گفتم: ولي من نمي خوام... يه عمر با آبرو زندگي نکردم که الان تبديل بشم به يه دختر خراب. حقم اين نيست. چرا منو بايد جاي يکي ديگه مجازات کنن؟... چرا من انقدر بدبختم ؟ چرا مهناز؟... ديگه خسته شدم. به خدا ديگه خسته شدم. دلم مي خواد بميرم و راحت شم... هيچ وقت بابامو نمي بخشم.
با گريه گفتم: پس چرا خدا کاري برام نمي کنه؟
همين جور که گريه مي کردم، مهناز سرمو گذاشت رو سينش و گفت:
- گريه نکن... وقتي داري خدا رو مي پرستي، پس بهش ايمان داري؟... ازش کمک بخواه... يعني به اندازه نماز هايي که خوندي اعتبار و ارزش پيش خدا نداري؟!
سرمو از روي سينش برداشتم و گفتم: بخاطر نماز هايي که خوندم براي خدا، منت نميذارم. اون وظيفم بوده... اما ازش کمک مي خوام چون مي دونم کسي غير از اون نمي تونه کمکم کنه.
تا شب زبيده هممونو تو خونه زنداني کرد و نذاشت جايي بريم. روزاي آخر بود. بايد از هم جدا مي شديم. همه گريه مي کرديم به جز ليلا و مهناز و نگار.
romangram.com | @romangram_com