#حصار_تنهایی_من_پارت_236


نگار: بعضيا رو بخاطر کليه يا قلبشون مي خرن.

خودم کم بدبختي داشتم با اين خبر بدبختيام شد نور علي نور.

مهناز: فکرشو نکنيد. بگيريد بخوابيد. خدا کريمه.

بلند شدم خواستم لباسامو عوض کنم.

نجوا گفت: نگفت کي مي خواد ما رو بخره؟

گفتم: نه فقط قرار شد منوچهر با زبيده حرف بزنه.

يسنا: بچه ها من مي ترسم.

مهسا: نترس بابا بگير بخواب.

همه مون خوابيديم اما فکر نکنم تا صبح خواب به چشم کسي اومده باشه. صبح بلند شدم و نمازمو خوندم. دعا کردم.

يه گوشه نشستم به دخترا نگاه کردم. اگه قرار باشه من امروز از پيششون برم بايد خوب نگاشون کنم. دلم نمي خواست چهره هاشون از يادم بره. دل کندن از اينا برام سخت شده. ساعت هشت بود ولي دخترا هنوز بيدار نشده بودن. هميشه قبل از هشت همه بيدار باش بودن. تک تک بچه ها رو بيدار کردم، بهشون گفتم: ساعت هشت و نيمه. چرا بيدار نمي شيد؟!

سپيده: واي بدبخت شديم. الان زبيده مياد آش و لاشمون مي کنه.

سريع بلند شد بره لباساشو عوض کنه.

نجوا گفت: مي دونستم خنگي ولي ديگه نه اين قدر.

romangram.com | @romangram_com