#حصار_تنهایی_من_پارت_235


منوچهر: ديدي راست گفتم؟... بذار فقط همينو بفروشيم و از شرش خلاص شيم. ببين چقدر زبون درازه؟ برامون دردسر درست مي کنه... پسر سيروس گفت پول خوبي بهمون ميده.

زبيده: مگه نگفتي همه اينا رو مي خواد؟

- چرا ولي من باش صحبت مي کنم که فقط همين يکي رو بفروشيم.

زبيده يه نفسي کشيد و رفت بيرون. منوچهرم پشت سرش رفت.

مهسا گفت: اينا داشتن درمورد چي حرف مي زدن؟!

يسنا: درمورد همون حرفي که آيناز مي خواست بزنه.

سپيده: پس چرا مي خواستن تنها آينازو بفروشن؟!

مهناز با تعجب گفت: به سيروس؟! منوچهر يه بار بهش گفته بود که نمي خواد ما رو بفروشه...

نگار: لابد پيشنهاد دندون گيري بهش داده.

گفتم: سيروس کيه؟!

يسنا: قاچاقچي انسان... از اينجا آدم مي فرسته اونور... اونجا هم پول خوبي بهش مي دن.

با تعجب گفتم: چي؟! خريد و فروش آدم مي کنه؟ يعني اگه منو بخره... مي فرسته خارج؟!

ليلا جدي گفت: فکر نکن اونجا مي فرستند براي خوش گذروني... فقط خدا مي دونه چه بلايي مي خوان سرت بيارن...

romangram.com | @romangram_com