#حصار_تنهایی_من_پارت_234


يسنا آب آورد. خوردم يهو يادم افتاد.

گفتم: راستي ليلا بگو کيو ديدم؟ امير علي... همون دکتر نقاشه. يادته؟ اونم اونجا بود.

ليلا زد به پاش و گفت: بدبخت شدم. بچه م از دست رفت... فکر کنم شست وشوي مغزيش دادن... اينا همه عوارض گوش ندادن به حرف منه.

نگار: ليلا جان هر وقت حس کردي زبونت از حرف زدن داغ کرده بگو تا برات بادش کنم!

مهناز: ميشه بگي چي شد که برگشتي؟

با ناراحتي گفتم: برگشتن من زياد مهم نيست... اين که قراره چه بلايي به سرمون بياد مهم تره.

سپيده: چه بلايي؟!

يه نفس غمگيني کشيدم و گفتم: منوچهر قراره بفروشتمون.

اين حرفو که زدم صداي زبيده رفت به فلک:

- تو چه غلطي کردي؟ خريديش؟ اونم چهار ميليون تومن؟!

نجوا: واي آيناز زبيده فهميد منوچهر تو رو خريده.

يهو زبيده عين جن ظاهر شد. نفس نفس مي زد. یه من نگاه کرد و با حالت عصباني گفت: منوچهر راست مي گه که تو رو خريده؟!

سرمو تکون دادم و گفتم: بله!

romangram.com | @romangram_com