#حصار_تنهایی_من_پارت_228
صدا زد: آراد... آراد! يه لحظه بيا؟ يکي با... بابات کار داره.
چند دقيقه بعد، همون پسره ی اخمو اومد.
بهش نگاه کردم. با تعجب به من و منوچهر نگاه مي کرد.
گفت: بله؟ بفرماييد.
منوچهر: با آقا سيروس کار داشتم.
سرمو پايين انداختم. آراد گفت: پدرم نيستند. امري داريد به من بگيد.
منوچهر با کلافگي گفت: اينجا که نميشه؟ اگه اجاه بديد بيايم تو.
يه نفسي کشيد و گفت: بفرماييد!
رفتيم تو. نگاه کردم ببينم پسره کجا رفته. ديدم تو آشپزخونه ست. داره چاي مي ريزه.
آراد گفت: خوب با پدر من چيکار داشتيد؟
منوچهر: حالا حتما پدرتون نيستند؟ چون با من قرار داشتند
سرمو آروم بالا آوردم. با همون اخم و شک نگام مي کرد. با ابرو به من اشاره کرد و گفت:
- قرار کاري ديگه؟! فکر ميکردم بچه هات فقط مواد مي فروشن... اين دخترو براي باباي من آوردي؟!
romangram.com | @romangram_com