#حصار_تنهایی_من_پارت_227


منوچهر اومد سمت من و دستامو کشيد. ليلا و مهناز و نگار هم اون يکي دستمو کشيدن.

ليلا با گريه گفت: آيناز تو رو خدا بگو معذرت مي خوام...خواهش مي کنم ازت.

زبيده اومد سه تاشونو هل داد و گفت: بريد گمشيد. حالا براي من رفيق دوست شدن.

پنج دقيقه سر من بکش بکش بود. دخترا نمي ذاشتن اما منوچهر و زبيده منو از خونه بيرون کردن.

سريع سوار ماشين شديم و راه افتاديم. تو راه آروم آروم گريه مي کردم. داشتم چي کار مي کردم؟ دستي دستي خودمو بي آبرو مي کردم... چاره اي نيست تنها راه نجاتم همينه.

تا وقتي که رسيديم آية الکرسي مي خوندم. از خدا خواستم که نجاتم بده... جلوي يه برج آشنا نگه داشت. با هم رفتيم تو. اينجا رو مي شناختم... آره همون جايي که براي اون پسره اخمو مواد آوردم. يعني... يعني قراره ... نه... امکان نداره.

بعد از اينکه با نگهبان هماهنگ کرد، وارد آسانسور شديم.

دوباره همون آهنگ شروع به نواختن کرد. باز زنه گفت «طبقه ده». از آسانسور اومديم بيرون، سمت راست واحد20. زنگو زد. خيلي آروم بودم. بدون نگراني و ترس يا حتي استرس. در باز شد.

منو چهر: سلام با آقاي سعيدي کار داشتم.

- کدومش؟

سرمو بالا آوردم. يا ابوالفضل! امیر علی؟! اين اينجا چيکار مي کرد؟ روسريمو کشيدم جلو. سرمو گرفتم پايين تا نشناستم.

منوچهر: سيروس سعيدي.

گفت: يه لحظه اجازه بديد.

romangram.com | @romangram_com