#حصار_تنهایی_من_پارت_226


مهناز: زبيده اين بچه بود يه غلطي کرده؛ شما بزرگواري کنيد و ببخشيدش.

زبيده: مهناز دهنتو ببند؛ خودم اعصابم خرده، تو ديگه خرد ترش نکن.

ليلا: خانم الان آيناز ميگه غلط کردم. شما هم ببخشيدش باشه؟ آيناز بگو... زود باش بگو غلط کردم.

منوچهر: زبيده از خر شيطون بيا پايين... اون مهنازو مي خواست نه اين. به خدا اگه بگم، مجاني هم نمي خوادش.

زبيده:به جهنم اصلا ديگه نميخواد بياريش بدش به سيروس بيا هر بلايي که خواست سرش بياره اصلا من نميدونم تو چرا داري سنگ اينو به سينه ميزني؟

نگار اومد جلوم و دستامو تو دستش گرفت و گفت: آني ازت خواهش مي کنم معذرت خواهي کن... تو نمي دوني اونجا چه بلايي سرت ميارن... يه معذرت خواستن کسي رو نکشته.

نجوا: آيناز! راست ميگه اين قائله رو تمومش کن.

از اينکه انقدر نگران من بودن، خوشحال شدم اما ديگه تحمل اين قفسو نداشتم. بايد تمومش مي کردم. يا بميرم يا آزاد شم.

يه لبخند همراه اشک زدم و گفتم: مي خوام شانسمو امتحان کنم.

زبيده داد زد: منو چهر ببرش.





مهناز اومد جلوم وايساد و گفت: نميذارم اينو ديگه مثل من بکني.

romangram.com | @romangram_com