#حصار_تنهایی_من_پارت_225
- توله سگ تويي با اون شوهر بي شرفت. اينا وقتي دنيا اومدن، عزيز پدر و مادرشون بودن. وقتي دست تو سگ افتادن، شدن توله سگ.
مهناز داد زد: بسه آيناز بسه... تمومش کن.
خواستم جواب مهنازو بدم که زبيده هلم داد. سرم محکم خورد به ديوار. خون عين رود از سرم جاري شد. ليلا جيغ کشيد. سپيده پريد تو آشپزخونه.
زبيده گفت: يه بلايي به سرت ميارم که به غلط کردن بيفتي.
نفس نفس مي زدم و گفتم: آره؛ مي گم غلط کردم... اونم سر قبرت مي گم. فقط بخاطر اينکه دست تو افتادم.
با عصبانيت يقمو گرفت و بلندم کرد. مهناز و نگار، زبيده رو کشيدن و نگار گفت:
- خانم تو رو خدا ولش کنيد. سرش داره خون مياد.
ليلا و نجوا هم منو مي کشيدن. منوچهرم يه گوشه وايساده بود، فقط نگاه مي کرد. بالاخره موفق شدن زبيده رو از من جدا کنن.
زبيده گفت: منوچهر اين دختره رو ببر براي سيروس.
ليلا و مهناز با هم گفتن: چي؟!!
سپيده يه پارچه آورد سرمو بست.
منوچهر: معلوم هست داري چي ميگي؟ من اينو ببرم براي سيروس، ده هزار تومنم دستمون نميده ها؟
زبيده: برام مهم نيست هزار تومنم بده. بسه... فقط ببرش تا حساب کار دستش بياد و بفهمه سر به سر زبيده گذاشتن يعني چي؟
romangram.com | @romangram_com