#حصار_تنهایی_من_پارت_224


- نه من همينو مي خوام.

با عصبانيت اومدم جلو، داد زدم: بس کنيد ديگه! من پامو تو هيچ سگ دوني نمی ذارم... حتي اگه سرمو ببريد و بندازيد جلوي سگا.

دخترا از اتاق اومدن بيرون. همه داشتن با تعجب بهم نگاه مي کردن.

زبيده عين آدمي که سکته زده باشتشون، با چشاي گشاد نگام مي کرد.

با همون عصبانيت به زبيده گفتم: چيه؟ چرا داري عين جغد پير نگام مي کني؟ چرا خودت نميري؟ پيرم که هستي. مطمئن باش به احترام سنت هم که شده پول بيشتري بهت مي دن.الحمدا... شوهرت اونقدر بي غيرت هست که بذاره زنش پيش هر کس و ناکسي بخوابه.

با عصبانيت نفس نفس مي زدم. زبيده خونش به جوش اومد. منوچهر سه تا مرده رو تا دم حياط همراهي کرد. زبيده اومد جلوم وايساد. با تمام قدرتش سيلي زد به صورتم که نقش زمين شدم و مهناز و ليلا با دو خوشونو به من رسوندن. ليلا از رو زمين بلندم کرد.

زبيده گفت: براي من زبون درازي مي کني بي پدرو مادر؟!... مي دونم باهات چيکار کنم... تا دفعه ديگه از اين غلطا نکني.

يه قدم رفتم جلو گفتم: هر غلطي بود تو کردي. مگه غلطي مونده که من بخوام بکنم؟!

زبيده با عصبانيت اومد طرفم، دستشو گذاشت رو گلوم و چسبوندم به ديوار. دخترا اومدن جلو، زبيده رو مي کشيدن تا شايد جدا بشه.

با همون عصبانيت گفت: دختره ی خراب! اين توله سگا تا حالا جرات نکرده بودن با من اينجوري حرف بزنن، اونوقت تو آشغال هر چي تو دهن نجست در مياد به من ميگي؟!

داشتم خفه مي شدم که منو چهر سر رسيد و زبيده رو ازم جدا کرد. نفساي بلند بلند مي کشيدم.

نگار اومد کنارم و گفت: خوبي آيناز؟ نفس بکش... ببين چه دردسري براي خودت درست مي کني؟!

همشون مي دونستن دارم نقشه ی مهنازو عملي می کنم ولي دست و پا مي زدن که اين کارو نکنم. حتي مهنازم به غلط کردن افتاده بود. وقتي کمي نفسم جا اومد، گفتم:

romangram.com | @romangram_com