#حصار_تنهایی_من_پارت_229


منوچهر خنديد و گفت: خوشم مياد زود گرفتي!

آراد: باباي من قراره با اين دختره چيکار کنه؟!

منوچهر: اي بابا! شما که خودتون مرديد... شب دخترو واسه چي مي خوان؟! ها؟

سرمو آوردم بالا، ديدم امير علي داره بهم نگاه مي کنه. دلم مي خواست همون موقع زمين دهن باز کنه و منو ببلعه. اما نشد. فقط از روي شرم و حيا و خجالت، سرمو انداختم پايين که آراد گفت:

- اگه دختر خودتم بود، همچين کاري رو باهاش مي کردي؟!

منوچهر: خدا رو شکر دختر ندارم... خوب ما مي ريم ديگه. پدر جان تشريف آوردن بگو منوچهر امانتي تو اورد، نبودي بردش... خداحافظ شما.

خواستيم بريم که آراد گفت: صبر کن.

برگشتيم: يه لحظه بيا کارت دارم.

خودش و منوچهر رفتن کنار اتاق، سمت راستم. گوشامو تا نهايت تيز کردم ببينم چي ميگن.

- چند تا ازاين دخترا داري؟

- هفت تاي ديگه؟چطور؟

- مي فروشي؟

- نه من قبلا به پدرتونم گفتم... من با اينا نون درميارم. اگه بخواي مي تونم يکي دو شب بهتون قرض بدم.

romangram.com | @romangram_com