#حصار_تنهایی_من_پارت_221
خانم به من يه نگاهي انداخت و گفت: آقاي مهندس تشريف ندارن.
گفتم: يعني چي تشريف ندارن؟ نميشه به موبايلشون زنگ بزنيد بگيد من اومدم؟
زنه يه لبخندي زد و چيزي نگفت. ديدم پرهامم داره ريز ريز مي خنده. با تعجب به دو تا شون نگاه کردم.
پرهام همين جور که مي خنديد، گفت: يه دقه بيا تا بهت بگم کجاست.
رفتيم کنار در ايستاديم.
گفت: آقاي مهندس رفتن دست به آب. بايد منتظرش بموني اگه مشکلي نيست. البته اينم بگم آقاي مهندس با چند دقيقه کارشون راه نمي افته. چون کارش خيلي سنگينه ممکنه دو ساعتي بمونن.
ببين چه جوري خودمو ضايع کردم! به زور داشتم جلو خندمو می گرفتم.
با همون حالت به منشي گفتم: مشکلي نيست منتظرشون بمونم؟
- نه... خواهش مي کنم. بفرماييد بشينيد.
وقتي نشستم، پرهام به منشي گفت: هر وقت پي ريزي مهندس تموم شد خبرم کن بيام.
منشي خنديد و گفت: چشم آقاي کبيري!
پرهام رفت. همون جور که پرهام گفت نزديک يک ساعت و نيم منتظرش موندم. وقتي آقا تشريف فرما شدن، خیس عرق بود. نمي دوستم چه جوري خندمو پنهان کنم! همراهش رفتم به اتاق. جنسو که بهش دادم، گفت پول همراهش نيست و بايد چند دقيقه صبر کنم.
گفتم: منوچهر پايين منتظره. بايد زود برگردم.
romangram.com | @romangram_com