#حصار_تنهایی_من_پارت_222


خودش به منوچهر زنگ زد، قرار شد چک بده اما منوچهر قبول نکرد.

گوشيو که قطع کرد، به منشيش زنگ زد و گفت: به آقاي کبيري بگيد بيان به اتاقم.

بعد از چند دقيقه پرهام اومد. مهندس يه چک داد دستش که بره نقدش کنه. من و پرهام با هم از شرکت اومديم بيرون. سوار ماشين منوچهر شديم و رفتيم سمت بانک. دو ساعت هم اونجا معطل شديم. پرهام پولو داد دست منوچهر و خودشم رفت.

راه افتاديم سمت خونه. هوا تاريک شده بود که رسيديم.

زبيده گفت:

- رفتين جنس بسازيد يا بفروشيد؟ براي چي انقدر طولش دادي؟

منوچهر: پول نقد نداشت... معطل بانک شديم.

رفتم تو اتاق. همشون بودن به جز ليلا و نگار.

با ترس گفتم: پس اين دو تا کجان؟

سپيده نشسته بود ناخن هاشو لاک مي زد.

گفت: با آقايون دارن شطرنج بازي مي کنن!

گفتم: چي؟

نجوا: بشر چند قرن پيشرفت کرده اما اينا عين انسان هاي اوليه حرف مي زنن... اتاقي که بغل اتاق منوچهر و زبيده ست؛ اونجا دارن با سه تا مرد مواد مي کشن... اينم جزیي از کارشونه.

romangram.com | @romangram_com