#حصار_تنهایی_من_پارت_220


گفت: طبقه چندم؟

گفتم: چهار.

دکمه رو فشار داد. همين جور نفس نفس مي زد. نگاش کردم؛ خيلي قيافش آشنا بود. کجا ديده بودمش؟

يهو با لبخند نگام کرد و گفت: چيزي شده؟

به ابروي شکستش نگاه کردم. يهو با هم انگشت اشاره هامونو به سمت همديگه گرفتيم و با صداي بلندي گفتيم:

- تــــــو؟!

با خنده گفت: آيناز جغجغه... تو اينجا چيکار مي کني؟ رئيس گفته بود مي خواد مهندس جديد استخدام کنه. پس اون مهندس تويي؟!

با حرص گفتم: پس تو هم لابد مهندس مواد فروشي؟

در آسانسور باز شد و من داشتم با حرص نگاش مي کردم. سريع رفتم بيرون.

پشت سرم اومد و گفت: اگه اتاق رئيسو مي خواي بايد سمت چپ بريم.

با همون حرص گفتم: من با آقاي صالحي کار دارم.

با لبخند گفت: فرقي نمي کنه که؟ آقاي صالحي همون رئيسه. رئيس هم آقاي صالحيه.

خودش راه افتاد. منم پشت سرش راه افتادم. به در چوبي که باز بود رسيديم. رفتيم تو. خودش جلو رفت. به خانم منشي گفت: به آقاي صالحي بگيد مهندس جديد اومده.

romangram.com | @romangram_com