#حصار_تنهایی_من_پارت_219
مهناز: نه، فقط...
منوچهر: بايد جنس به يکي بده.
بچه ها بعد از شنيدن اين حرف خيالشون راحت شد. يه نفسي کشيدن و رفتن بيرون. ساعت نزديک سه و چهار بود که با منوچهر سوار ماشين شدم.
يه کيف دستم داد و گفت: جنسا داخل يه جعبه سفيده. امروز کارت زياد سخت نيست. ميري تو شرکت، به منشيش ميگي با آقاي صالحي کار داري. فهميدي ؟
- بله.
- وقتي جنسا رو دادي بهش، پونصد هزار تومن ازش مي گيري و مياي. اينم که فهميدي؟
- بله.
انگار اولين بارم بود که اينجوري بهم گوش زد مي کرد.
دم شرکت نگه داشت و گفت: خيلی خب برو.
از ماشين پياده شدم. يه شرکت شيکي بود. دو تا پله نرفته بودم بالا که منوچهر داد زد «طبقه چهارم»
سرمو به معني فهميدن تکون دادم و داخل شرکت شدم.
رفتم سمت آسانسور خواستم دکمه رو فشار بدم، يکي داد زد: صبر کن... صبر کن منم سوار شم.
يه پسر جووني که چند تا نقشه دستش بود، خودشو با دو پرت کرد تو آسانسور. نفس نفس مي زد.
romangram.com | @romangram_com