#حصار_تنهایی_من_پارت_218


ليلا با حرص سرشو مي زد به ديوار که مهسا رفت جلو با خنده گفت: نکن... ليلا نکن!

ليلا: تو رو خدا بذاريد من خودمو از دست اين سگ پير بکشم راحت شم...

با خنده گفتم: حيف تو نيست که مي خواي خودتو بخاطر اون بکشي؟

شال سفيدمو انداختم رو سرم و گفتم: بريم ليلي من!

ليلا هم يه قيافه مغرورانه اي به خودش گرفت و پشت سر من از اتاق اومد بيرون.

بهش گفتم: امروز کجا مي ريم ليلي؟

ليلا: منطقه ممنوعه!

با تعجب گفتم: چي؟!

خنديد و گفت: هيچي... مي خوام يه جاي خيلي باحال ببرمت.

جاي باحال ليلا رو رفتيم پارک هميشگي. بعد از فروختن موادا ظهر برگشتيم خونه. بعد از نهار خواستيم بريم بيرون که زبيده به من گفت: امروز بايد جايي بري.

بچه ها ترسيده بودن.

مهناز گفت: کجا زبيده؟

- به تو چه؟ مگه من هر کاري مي کنم بايد براي تو توضيح بدم؟

romangram.com | @romangram_com