#حصار_تنهایی_من_پارت_217
ليلا به در تکيه داد و گفت: عزيزم تو فکر نکني سنگين تر نيستي؟!
نگار خنديد و گفت: ليلا راست ميگه! تو با اين نقشت بدتر اينو به کشتن ميدي!
مهناز با اخم گفت: ميذاريد بقيشو بگم؟... آيناز اگه دختر زرنگي باشه، مي تونه از دست منوچهر فرار کنه ...اگه از دست منوچهر نتونست فرار کنه...
ليلا بشکني زد و گفت: از دست اون مردي که مي خواد بره پيشش فرار مي کنه.
مهناز هم بشکن زد و گفت: آ باريکلا!
ليلا بين جدي و شوخي گفت: زهرمار... با اين نقشت!
همه خنديدن.
ليلا دست زد و گفت: سيرک تموم شد بچه ها! بريد سر کارتون!
همين جور که مي خنديدم گفتم: مهناز نقشت خوب بود. امشب عمليش مي کنم.
نجوا با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: شوخي مي کني ديگه؟ نه؟
- نه جدي گفتم... مي خوام امتحان کنم...
ليلا: عزيزم جشنواره غذا نيست که مي خوای بري غذاها رو امتحان کني... تو اصلا مي دوني داريم در مورد چي حرف مي زنيم؟! بالا خونتو دادي اجاره؟!
زبيده صدا زد: هوي... آشغالا گمشيد بيايد بيرون ديگه؟
romangram.com | @romangram_com