#حصار_تنهایی_من_پارت_216
خودشو نگار رفتن بيرون. من موندم و بقيه. هر کي با يه حرفي مي خواست آرومم کنه اما من آروم بشو نبودم. دلم براي شهرم و نسترن و حتي نويد تنگ شده بود.
مي خواستم برم. نمي خواستم زندوني اينا باشم. بعد از خوردن صبحونه رفتيم تو اتاق که يهو مهناز يه بشکن زد و گفت:
- فهميدم آيناز چيکار کني!
با خوشحالي نگاش کردم. بعد انگار از حرف خودش پشيمون شده باشه گفت:
- نه... فکر نکنم عملي بشه... خطر ناکه. ارزش ريسک کردن نداره.
نجوا: حالا تو بگو؟ شايد از پسش بربياد.
سپيده: راست ميگه... ما هم بايد بهش کمک کنيم؟
مهناز: نه... فقط خودش.
ليلا: اول صبحي معما طرح مي کني؟... خوب بگو نقشت چيه؟
مهناز در اتاقو باز کرد و يه سرکي کشيد. وقتي خيالش راحت شد کسي نيست، اومد تو درو بست، وسط اتاق وايساد و گفت:
- ببينین بچه ها؟ وقتي کسي کاري خلاف قانون زبيده انجام بده، اون چيکار مي کنه؟
يسنا: مي فرستتش پيش خوکا!
مهناز بشکني زد و گفت: آفرين... حالا بايد آيناز يه کاري بکنه که زبيده از دستش عصباني بشه و بفرستتش پيش خوکا!
romangram.com | @romangram_com