#حصار_تنهایی_من_پارت_215
- خواهش مي کنم مهناز. يه کاري بکن از اينجا برم.
- نمي شه... زبيده و منوچهر همه جا آدم دارن. پات برسه به ترمينال ويلچر نشينت مي کنن.
***
روزها و هفتهها بدون توجه به من پشت سر هم با سرعت مي گذشتن.
نزديک يک ماه و نيم پيش بچه ها بودم. دوبار ديگه هم به کمک بچه ها به نسترن زنگ زدم و گفتم جام خوبه. اما بهش دروغ گفته بودم. هيچ پرنده ای از تو قفس بودن خوشحال نيست. فقط نمي خواستم براي بچه ها درد سر درست کنم. مي خواستم خودم فرار کنم. شهريور ماه تموم شد و جاشو به مهرماه داد. با شروع فصل پاييز ، فصل جديدي از زندگي من ورق خورد.
***
صبح بلند شدم و مثل روزاي قبل، يواشکي وضو گرفتم و نمازمو خوندم. خوبي زبيده و منوچهر اين بود که صبح زود بيدار نمي شدن. هميشه بعد از نماز مي خوابيدم و بچه ها ساعت هشت يا نه صدام مي زدن. اما امروز خوابم نبرد. بلند شدم و رفتم سمت در هال. دست گيرشو فشار دادم. قفل بود هيچ راه فراري وجود نداشت. برگشتم تو اتاق آروم آروم گريه کردم. با صداي گريه م تک تکشون بيدار شدن.
مهسا با تعجب گفت: چته آني؟ چرا گريه مي کني؟
با گريه گفتم: مي خوام برم.
نگار که کنارم بود، بلند شد و سرمو گذاشت رو سينش و گفت: گريه نکن ... روزاي اوله بعدش عادت مي کني.
يسنا: آني باور کن اگه بذاريم تو بري براي ما دردسر مي شه.
همين جوري که رو سينه نگار گريه مي کردم، مهناز گفت: باور کن اگه مي شد حتما فراريت مي داديم.
ليلا بلند شد و گفت: بذار برم يه دود بگيرم، مي برمش بيرون يه دور بزنه حالش ميزون ميشه... نگار بريم.
romangram.com | @romangram_com