#حصار_تنهایی_من_پارت_214
رفتم دم در کفشمو بپوشم ديدم داره بسته ها رو برمي داره. بي معرفت نيومد تا دم در بدرقم کنه. رفتم پايين. منوچهر هنوز منتظرم بود. پشت سوار شدم.
گفت: چي شد؟
پاکتو دادم دستش و گفتم: بفرماييد.
- خوبه... داري راه ميفتي.
بعد از اينکه ليلا رو سوار کرديم رفتيم خونه.
حال و حوصله هيچ کسو نداشتم.
موقع خواب مهناز پرسيد: تو امروز چت بود؟
صورتمو به طرف مهناز کردم و گفتم: من بايد از اينجا برم.
با تعجب گفت: بري؟ کجا مي خواي بري؟ جايي رو داري که مي خواي بري؟
سري تکون دادم و گفتم: نه ...برم شهر خودمون بهتر از اينه که اينجا باشم.
- فکر کردي بري اونجا، همشهريات به استقبالت ميان؟
با گريه گفتم: مهناز من خسته شدم. ديگه نمي تونم اينجا بمونم.
- مي گي من چيکار کنم؟ روز اول که اومدي قانون اينجا رو بهت گفتيم... نگفتيم اگه پاتو گذاشتي اينجا ديگه بيرون رفتني در کار نيست؟
romangram.com | @romangram_com