#حصار_تنهایی_من_پارت_211


اومدم بيرون. دوتا در بود يکي سمت چپم يکي سمت راست. دوتاش چوبي و شيک بودن. رفتم سمت راست که به انگليسي نوشته بود 20. زنگو زدم سرمو انداختم پايين و پامو به زمين مي کشيدم. چنددقيقه بعد، در بازشد. سرمو آوردم بالا.

چشمم باز شد! يه پسر قد بلند چهار شونه که موهاشو عين سربازا تا ته زده بود. پوست سفيد و چشماي سبزش که تو صورتش خود نمايي مي کرد. ته ريشم گذاشته بود. يه قيافه خيلي جدي و اخمويي داشت. يه تيشرت سبز هم رنگ چشماش با شلوار لي مشکي پوشيده بود. دلم براش غش کرد!

گفت: بله؟ با کي کار داريد؟

همين جور عين گيجا نگاش مي کردم.

گفت: کاري داشتي؟

به خودم اومدم و گفتم: ها..نه ...يعني آره. چيزه ... با آقاي سعيدي کار داشتم.

سر تا پاي منو نگاه کرد و گفت: بيا تو.

نزديک بود گند بزنم... يه پوفي کردم و رفتم تو درو بستم. خودش دمپايي انگشتي پوشيده بود. به پام نگاه کردم يعني بايد کفشمو در بيارم؟

- پس چرا نميايي؟

- با کفش بيام؟

- نخير... اونجا دمپايي هست. بردار.

چه عصباني... خدا رو شکر جوراب نپوشيدم که بو بده! يه دمپايي انگشتي قرمز برداشتم که به درد پاي جدم مي خورد. رفتم جلوتر. عجب خونه اي! پونصد شيشصد مترو قشنگ مياد. دو تا پسر داشته باشي بيان اينجا گل کوچيک بازي کنن. کنار يه مبل چرمي قرمز وايساد. سرمو بلند کردم. چشمم افتاد به لوستر.چه لوستر نانازيه! بيشتر به درد کاخ مي خوره، نه اينجا. چقدر گندست!

همين جور که سرم بالا بود، گفت: چقدر آوردي؟

romangram.com | @romangram_com