#حصار_تنهایی_من_پارت_212
همين جور که لوسترو نگاه مي کردم، گفتم: دو تابسته ست. نمي دونم چقدر ميشه؟
- خيلی خب. بده.
هنوز محو تماشاي لوستر بودم.
گفتم: ها؟؟
صداش نيمه داد بود.
گفت: جنسو بده!
سرمو آوردم پايين و گفتم: اها باشه. رو مبل کنار دستم نشستم. اونم روبه روم نشست. ازکولم دو تا بسته موادو درآوردم و گذاشتم رو ميز.
از جيبش يه چاقو درآورد. بعد از پاره کردن يکي از بسته ها کمي مزش کرد.
گفتم: نترس اصله!
نگام کردم و گفت: به منوچهر و آدماش نميشه اعتماد کرد.
- هر جور راحتي!
يه پاکت سيگار و فندک رو ميز بود. گذاشت جلوم و گفت: تا تو يه نخ بکشي پولو آوردم.
- سيگاري نيستم.
romangram.com | @romangram_com