#حصار_تنهایی_من_پارت_209


منوچهر: منم که نگفتم خودتت بري مي رسونمتون.

ليلا دم گوشم گفت: خوش به حالت! انقدر خوشگله!

خنديدم و گفتم: خوشگل اون دفعتو ديدم!

ليلا رو سر يه کوچه پياده و حرکت کرديم.

چند دقيقه بعد، دم يه برج ماشينو نگه داشت، برگشت به من نگاه کرد و گفت:

- طبقه ده، واحد بيست... گيج بازي و خنگ بازي هم درنمياري. فهميدي؟

- اوهوم.

- با يک ميليون تومن برمي گردي. کمتر از اين باشه، من مي دونم و تو ... زود برگرد.

درماشينو باز کردم. گفت: اينجا نگهبان داره. اگه گفت با کي کار داري؟ بگو سعيدي.

- باشه.

از چند تا پله رفتم بالا. وارد سالن شدم. کف و ديوار همه رو گرانيت سبز زده بودن. چند دست مبل هم گذاشته بودن. معلوم نيست اينجا برج يا لابي هتل؟

رفتم سمت آسانسور که يکي گفت:کجا خانم؟

برگشتم. يه مرد کت وشلواري بود. گفتم: با آقاي سعيدي کار دارم.

romangram.com | @romangram_com