#حصار_تنهایی_من_پارت_1417


جفتمون بلند خنديدیم.

رحيمه اومد تو و گفت: نميايد؟!

گفتم: الان ميايم!

خاتون و رحيمه از آشپزخونه رفتن بيرون. امشب آراد بیست و نه سالش مي شه ... چه زود گذشت! حتي فکرش نمي کردم يه روزي عاشق آراد بشم. رفتم بالا. همه ی مهمونا رو ديد زدم. تعداد مهموناش بيشتر از هميشه بود. خيلياشونو نمي شناختم. هرچي چشم چرخوندم، آرادو نديدم. مونا کنار اميرعلي نشسته بود. با دست اشاره کرد برم پيششون.

کنارشون وايسادم و گفتم: سلام نوعروس! خوبيد؟!

اميرعلي خنديد و گفت: عليک سلام خانم خوش زبون!

مونا: پيشمون بشين!

- نه، مزاحم نمي شم.

- مزاحم نيستي بابا! بشين!

- تعارف نمي کنم. کار دارم...بايد برم.

امير: پس دوباره پيشمون بيا.

- حتما!

داشتم مي رفتم سمت ميز پذيرايي که يکي از پشت گرفتم. برگشتم ديدم کاملياست.

romangram.com | @romangram_com