#حصار_تنهایی_من_پارت_1416


- تو چرا نرفتي آرايشگاه؟

- يادت رفته هنوز من خدمتکارتم؟

اومد جلو، بغلم کرد و گفت: قول مي دم زود تموم بشه. صبر کن... خيلي زود اين حصار تنهايي که دور من و تو چسبيده رو باز مي کنم.

ازش جدا شدم و گفتم:بیست و چهار سال صبر کردم، يکي دو سال ديگه هم روش.

گونمو بوسيد وگفت: نمي ذارم به سال بکشه!

با لبخند گفتم: دوستت منتظر کارت دعوت توئه ها!

دماغمو کشيد و رفت بالا.

***

- آيناز... ببين لباسم خوبه؟

يه دور کامل به خاتون نگاه کردم و گفتم: عالي...امشب حتما مردا بهت پيشنهاد رقص مي دن!

خاتون خنديد و گفت: مش رجب اگه بدونه، خودشو مي کشه!

- حالا چرا خودشو؟

- چون زورش به اونا نمي رسه!

romangram.com | @romangram_com