#حصار_تنهایی_من_پارت_1415
محسن گردنشو ول کرد و با خداحافظي رفتن. آستينامو بالا زدم و بهشون کمک مي کردم. کار کردن من به همين راحتي هم نبود. خاتون و رحيمه نمي ذاشتن و مي گفتن شما خانميد. نبايد کار کنيد. منم مي گفتم هنوز به لقب جديدم عادت نکردم! چند دقيقه با هم بحث کرديم. وقتي ديدن حريفم نمي شن، گذاشتن هر کاري دلم مي خواد انجام بدم!
بعد از نهار، مشغول چيدن ميز و صندليا شدن.خسته بودم. کارگرا هم داشتن اشتباهي مي چيدن.
با صداي نسبتا بلندي گفتم: اون ميزو اونجا نذاريد. پشت اون مبل بچينيد.
آراد: تو نمي توني بدون جيغ جيغ کردن کارتو انجام بدي؟!
برگشتم. با ديدن قيافش خشکم زد. انقدر رو صورتش تيغ کشيده بود که با صورت من برابري مي کرد! موهاي مشکيشو چپ و راست ريخت بوده. چشماي سبزش که با مژهاي سياه پوشینده شده بود، زيبايي خاصي به چهرش داده بود. لباي کشيدش که با يه لبخند، مهربوني رو به چهرش هديه داده بود؛ بيني خوش تراشش...
گردنشو کج کرد و گفت: ناز شدم؟! فکر مي کني چند تا دختر بتونم تور کنم؟!
با اخم گفتم: قلم پاتو خرد مي کنم اگه امشب به دختري نزديک شدي!
- نه! خوشم اومد! غيرتم داري!
- اين وقت روز اينجا چيکار مي کني؟
- دلم برات تنگ شده بود، اومدم ببينمت!
- آراد!
- کارت دعوت يکي از دوستام يادم رفته بود و اومدم ببرم.
يه نگاهي بهم انداخت.
romangram.com | @romangram_com