#حصار_تنهایی_من_پارت_1414


- بالا برم چيکار؟ مي خوام بهتون کمک کنم.

- مي خواي آقا منو بکشه؟!

محسن اومد تو و گفت: چه خبره اينجا؟

گفتم: سلام جناب...تولد آقامونه!

محسن خنديد و گفت: آقامون الان بايد تولد دوازده سالگي نوشو جشن بگيره!

آراد با اخم اومد پايين. به محسن نگاه کرد.

اونم خنديدو گفت: تولد صد و بیست ساگيتون مبارک آقا!

آراد: حيف که اينجا دره نيست وگرنه مي انداختمت تو دره!

محسن: دره نيست... جاده که هست؟ بندازم زير ماشينا، له بشم... حالا چي براتون بخرم؟ از اين عروسک گنده هاي پشمالو خوبه؟!

آراد يه نگاه شيطنتي به من انداخت و گفت: اگه مي شه دو تا بگير! يه بچه ی تو راهي هم دارم!

با چشم و دهن گشاد به آراد نگاه کردم. محسن فهميد.

پشت گردن آرادو گرفت و گفت: ديگه نبينم از اين حرفا بزنيا!

- باشه بابا... گردنمو شکوندي!

romangram.com | @romangram_com