#حصار_تنهایی_من_پارت_1413
جلوی خندمو گرفتم.
رو به خاتون کرد و گفت: گوش کن! با اين دو تا خانم و اون رحيمه که نمي دونم تو اين عمارت چيکارست و اون گربه، مبلا رو دور تا دور سالن مي چينيد. مي خوام وسط خالي باشه. خب... بعد مبل آراد هم مي ذاريد ته سالن.
خاتون با تعجب گفت: ته سالن؟!
- بله... اشکالي داره؟
رحيمه کنارم وايساد و گفت: هميشه انقدر دستور مي ده؟!
- اگه دستور نده که فرحناز نيست؟
خاتون: نه خانم! اشکالي که نداره؛ هر چي شما بگيد ما انجام مي ديم.. .ولي ته سالن کسي آقا آرادو نمي بينه... شايد فقط ده، پونزده نفر بيشتر نتونن برن اونجا. فکر کنم آقا سيروس بيشتر از صد نفر دعوت کردن.
مرينا انگار خواب ديده باشه، يهو خنديد و گفت: مرده شور خودتو ببرن با اين سليقت! خب خاتون راست مي گه ديگه؟ اونجا که جاي خودمون نمي شه؟ مبلو بايد جاي من بذاري. هم پشتش پنجره ی نه متريه، هم کنار راه پله ست جلوشم آآآآآ! اندازه ی بيابون خدا بازه. هم ما از ديدن آراد فيض مي بريم، هم تو راحت مي توني جلوش قر بدي!
فرحناز عين آتشفشان در حال فوران داد زد: بسه ديگه...اصلا هر کاري مي خوايد بکنيد. فقط تا شب اينجا حاضر باشه. حالا هم زودتر بريم به کارامون برسيم.
مرينا با خميازه پشت فرحناز راه افتاد و رفت.
خاتون نفسشو با دهن داد بيرون و گفت: خدا چه نعمت هايي به ما مي ده و ما قدرشو نمي دونيم! خيلی خب! کل مبل رو جمع کنيد. آقا! شما هم بريد به مش رجب کمک کنيد.
- چشم.
خاتون به من نگاه کرد و گفت: مادر تو چرا اينجا وايسادي؟ برو بالا.
romangram.com | @romangram_com