#حصار_تنهایی_من_پارت_1412
- چته؟...نمي توني عين بچه آدم بيدارم کني؟!
- جنابعالي رو نياوردم که بخوابي... پاشو نظر بده ،بگو مبل آرادوکجا بذارم؟
- عزيزم! هر چي بگي، من به ديده منت قبول مي کنم... حالا بذار بخوابم!
فرحناز با حرص پاشو زد زمين و گفت: به تو هم مي گن دوست؟!
يکي از خانما که همراه فرحناز اومده بود، گفت: خانم ما بايد چيکار کنيم؟
- صبر کن، الان بهت مي گم.
خاتون اومد تو.
بعد از اينکه رحيمه اومده بود، ديگه صبحاي زود بيدار نمي شد. اينم بدتر از من، تنبل شده بود.
فرحناز رفت طرفش و گفت: مگه تو خدمتکار اين عمارت نيستي؟ مفت مي خوري، مفت مي خوابي. لنگ ظهر چه وقت بيدار شدنه؟!
- ببخشيد خانم!
منم دست به سينه به چهار چوب آشپزخونه تکيه داده بودم و به نمايش فرحناز نگاه مي کردم.
فرحناز: خب! همگي گوش کنيد... اين سالن با اون دو تاي ديگه مي خوام تا شب حاضر باشه . شب که برگشتم، مي خوام از کف اينجا به جاي آينه استفاده کنم... همگي فهميديد؟!
عين شاگردهاي خوب، همگي گفتن: بله!
romangram.com | @romangram_com