#حصار_تنهایی_من_پارت_1411


- خوابه.

- خوابه؟! خوبه والا! پول مفت مي گيره و مي خوابه.

چون مي دونستم جواب ابلهان خاموشيست، چيزي بهش نگفتم. موباليشو درآورد و رفت يه گوشه سالن.

مرينا با خواب آلودگي گفت: آيناز مي بيني اين دختر با من چيکار مي کنه؟ آخه بگو ساعت نه شب جشنه، تو چرا منو کله سحر بيدار کردي؟ به خدا الان خرسا هم خوابن!

خنديدم و گفتم: عيبي نداره، تحمل کن!

رفتم آشپزخونه سيني رو برداشتم. خواستم ببرم بالا که فرحناز گفت:

- کجا...کجا؟

- صبحونه ی آقا رو مي برم.

- بيخود... آراد هر روز که داره لاغرتر مي شه، بخاطر قيافه ی توئه ديگه؟

سيني رو از دستم گرفت و داد به رحيمه و گفت:

- من هنوز نفهميدم تو اينجا چيکار مي کني... ولي اين سيني رو ببر براي آراد .حداقل بتونه تو تنهايي دو تا لقمه بخوره.

رحيمه سيني رو برداشت و با نگراني نگاهي به من انداخت. با لبخند سرمو تکون دادم که ببره.

فرحناز با عصبانيت رفت طرف مرينا که خواب بود و يه لگد زد به پاش. يهو چشاشو باز کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com