#حصار_تنهایی_من_پارت_1410


- فکر کنم بيدارم! چطور؟

- آخه آقا گفته بود بيدارتون نکنيم!

کنار تختم رفتم و شال آبي تيرمو که با چند تا رنگ ديگه مخلوط شده بود، پوشيدم و با لبخند گفتم:

- آقا يادش رفته يه بلايي سر من آورده که مغزم اتوماتيک وار دستور بيدار شدن مي ده!

با رحيمه از اتاق اومديم بيرون.

گفتم: آراد بيداره؟

- بله خانم... مي خوام صبحونه براشون حاضر کنم.

- حاضر شد، بده خودم مي برم.

- چشم خانم!

به ساعت آشپزخونه نگاه کردم. ساعت هفتو نشون مي داد. رحيمه صبحونه آرادو تو سيني گذاشته بود.

گفتم: دستت درد نکنه!

بلند شدم که سر و صدايي تو سالن پيچيد.سيني رو گذاشتم و رفتم بالا ديدم فرحناز و مرينان، با دو تا خانم و يه مرد. اينا رو براي چي آورده؟! مرينا يه خميازه بالا بلندي کشيد و خودشو انداخت رو کاناپه.

فرحناز با اخم اومد طرف من و گفت: خاتون کجاست؟

romangram.com | @romangram_com