#حصار_تنهایی_من_پارت_1408


- چشمي آبي تر از آينه گرفتارم کرد... مگه نه؟!

خنديدم و گفتم: هنوز يادته؟

- بله... مگه مي شه اذيت کردناتو يادم بره؟

دستشو انداخت دور گردنم : واقعا دوست دارم ...جون من! يه بار ديگه بگو دوست دارم؟!

- ديوونه شدي؟

- آره... ديوونگي هم داره! آينازي که از من متنفر بود و حالش از ديدن من بهم مي خورد و حالت تهوع بهش دست مي داد، الان داره بهم مي گه دوست دارم!

خنديدم و گفتم: دوست دارم!

گردنمو کشيد طرف خودش و صورتمو بوسيد.

داد زدم: ديوونه! موقع رانندگي چه وقت بوسيدنه؟!

دستشو برداشت، دنده رو عوض کرد. يه موسيقي خارجي گذاشت. صداشو بلند کرد و يه چيزي زمزمه کرد که نشنيدم.

صداشو کم کردم و گفتم: چي مي گي؟

- اِه... صداشو چرا کم کردي؟!

- نفهميدم چي گفتي؟

romangram.com | @romangram_com