#حصار_تنهایی_من_پارت_1407
نزديک بود منم گريه کنم که ديدم يه زن و شوهر، چشم بچه شش ، هفت سالشونو گرفتن و با خنده به ما دو تا نگاه مي کنن!
گفتم: آراد! زود بساطمونو جمع کنيم که آبرومون رفت!
آراد ازم جدا شد. به زن وشوهر نگاه کرد و خنديد و گفت:
- عيبي نداره! درکمون مي کنن!
راه افتاد. اشکاشو پاک کرد.
گفتم: با فرحناز مي خواي چيکار کني؟!
- فعلا هيچي.
- چرا؟! يعني نمي خواي بهش بگي؟
- چرا مي گم ولي به موقعش... بابام به بخاطر فرحناز، مهتابو کشت چون فرحنازو خيلي دوست داره و دلش مي خواد عروسش بشه. بعد از مهتاب، جرات نکردم به دختر ديگه اي نزديک بشم. مي ترسيدم بابام اونو بکشه... بايد مواظبت باشم. بابام آدم بي رحميه. اگه از علاقه ی من به تو خبردار بشه، حتما تو رو هم مي کشه... نبايد کسي بفهمه. باشه؟
- باشه.
بعد از کمي سکوت گفتم: مهتابو دوست نداشتي؟
- نه...حتي به اندازه سر سوزن. فقط بخاطر اينکه خودکشي نکنه تن به يه رابطه ی دوستي دادم. بعدش منو مجبور کرد باهاش ازدواج کنم که هيچ وقت به خواستگاري نرسيد. تو عشق اول و آخر مني.
تو چشمام نگاه کرد.
romangram.com | @romangram_com