#حصار_تنهایی_من_پارت_1406
خنديدم و تو چشماي سبز تيرش نگاه کردم و گفتم: دوست دارم!
سريع شروع کرد به بوسيدن لبم؛ حالا يکي به اين بگه وسط خيابون چه وقت لب گرفتنه؟!
نتونستم از خودم جداش کنم. يه ثانيه ازش جدا شدم و گفتم:
- آراد! زشته! ولم کن!
تازه به خودش اومد. بغلم کرد و منو به سينش فشار مي داد.
با گريه گفت: باورم نمي شه! فکر کردم دارم خواب مي بينم!
- آراد اين کارا چيه در ملاء عام انجام مي دي؟! نمي گي يکي ما رو مي بينه، به بچه هاي بالا زنگ مي زنن، ميان جمعمون مي کنن؟!
ازم فاصله گرفت و با اشک شوق گفت: خوشبختت مي کنم!
- چرا گريه مي کني؟!
- نمي دوني چقدر لذت بخشه وقتي يکي رو که دوست داري، بهت بگه دوست دارم. ديگه داشتم نااميد مي شدم. گفتم ديگه محاله منو دوست داشته باشه.
دوباره بغلم کرد. منم با رضايت بغلش کردم.
گفت: چقدر دوستم داري؟!
- اونقدر که نمي تونم جاي خاليتو به کس ديگه اي بدم.
romangram.com | @romangram_com