#حصار_تنهایی_من_پارت_1405


- اون شرط لعنتي رو ول کن... من دوست داشتم، مي خواستم با اين نقشم تو رو هم عاشق خودم کنم.

با نگراني نگاش کردم و گفتم: من...

يهو پريد وسط حرفم و گفتم: جاييت درد مي کنه؟! مي خواي برگرديم؟

اي خدا! اين چرا احساسات منو مچاله مي کنه؟ درست نشستم.

چشمامو بستم و گفتم: دوست دارم!

صدايي نيومد. با يکي از چشمام نگاش کردم. عين مجسمه داشت نگام مي کرد. نه پلک مي زد، نه نفس مي کشيد. اون يکي چشمم باز کردم و گفتم:

- دوست دارم آراد!

بازم تکون نخورد. آروم زدم به صورتش. فقط لبخند زد و با حالت غش افتاد روم.

گفتم: آراد! اين لوس بازيا چيه؟!بلند شو ببينم!

از بس سنگين بود، نمي تونستم تکونش بدم. کمي ازم فاصله گرفت. فقط ده، پونزده سانتي متر با هم فاصله داشتيم. بوي عطر گرم صورتشو، به جاي اکسيژن تنفس مي کردم.

گفت: يه بار ديگه بگو ... دقيق نفهميدم چي گفتي!

- اول فاصله تو با من رعايت کن، بعدشم دو بار با جون کندن گفتم. مي خواستي بشنوي!

- جون من! يه بار ديگه بگو...خيلي قشنگ تلفظ کردي!

romangram.com | @romangram_com