#حصار_تنهایی_من_پارت_1404


امير خنديد و آراد جا خورد و گفت: ببخش مزاحم شدیم. به مونا خانم سلام برسون.

- بزرگواريتونو مي رسونم!

بعد خداحافظي، از اتاقش اومديم بيرون. هنوز اخم کرده بود.

لپشو کشيدم و گفتم: نبينم اخمتو!

اول از کارم تعجب کرد و بعد خنديد و گفت: يهو تغيير شخصيت مي دي!

سوار ماشين فراريش شديم. چه حال خوبي پيدا کردم وقتي گفت اين ماشينو بخاطر تو خريدم! اولين بار تو زندگيم بود که براي يه نفر انقدر مهم شدم که به خواستم احترام مي ذاره.

آراد: مي خواي چيزي برات بگيرم بخوري؟

- نه ميل ندارم.

- آخه من چرا دارم حرف تو رو گوش مي کنم؟! جلوی يه رستوران پارک کرد. خواست پياده بشه، دستمو رو دست راستش که رو فرمون بود گذاشتم و گفتم:

- صبر کن... بايد يه چيزي بهت بگم.

- بگو!

دستمو برداشتم. يه نفس عميق کشيدم و گفتم:

- نمي دونم سر شرطي که با من بستي، هستي يا نه؟

romangram.com | @romangram_com