#حصار_تنهایی_من_پارت_1402
- حتي گفت قاچاقچي نيست؟
- آره!
- مي دوني که نبايد به کسي چيزی بگي؟
- اوهوم... اومدم يه چيزي بهت بگم.
- مي شنوم!
- يه چيزي مي خوام به آراد بگم، روم نمي شه. يعني خيلي خجالت مي کشم... چون اولين بارمه...
- مي خواي بهش بگي دوستش داري؟!
با تعجب به چشماي خندون و لبخندش نگاه کردم. از کجا فهميد؟!
با خجالت گفتم: آره... ولي نمي دونم چه جوري بهش بگم؟
- چه طوري نداره؟ راحت بگو دوست دارم ... تو که پيش قدم نشدي؟ اول اون گفته. فکر کنم ديگه اذيت کردنش بس باشه. اون الان منتظر همين جمله است. بذار بیست و هشت سال تنهايشو با همین جمله تموم کنه.
- باشه، مي گم... ولي فکر کنم گفتن دوست دارم و سکته زدنم با هم باشه و دوباره منو بياره همين جا!
- خدا نکنه... حالا هم برو بيشتر از اين دقش نده!
بلند شدم و گفتم: ممنون... بخاطر تمام محبتات. هيچ وقت فراموش نمي کنم.
romangram.com | @romangram_com